نظريه وابستگي متقابل

 

بررسي نظريه ي رابرت کوهن و جوزف ناي

رابرت کوهن و جوزف ناي را مهم ترين و اصلي ترين پديد آورندگان نظريه ي وابستگي متقابل مي دانند. انديشه آنان در پاره اي از کتب و تحليلها در گروه نظريه هاي کارکرد گرا و در برخي از مباحث در گروه نظريه هاي همگرايي دسته بندي مي شود. اما در اين بررسي به دليل آنکه پايه هاي نظريه آنان وجوه مشترک فراواني با نگرش ليبراليستي دارد، با اندکي مسامحه آنان را در گروه صاحب نظراني قرار مي دهيم که به دگرگوني تدريجي جهان معتقدند.

کوهن و ناي در دهه 1970کوشيدند با طرح نگرشهايي نو نشان دهند که قالب فکري واقع گرايي تنها قالبي نيست که بتوان روابط بين الملل را بر اساس آن توضيح داد. آنان به چالش با رئاليسم و مفاهيم بنيادين آن پرداختند و کوشيدند تا با طرح مفهوم و چهارچوب نظري وابستگي متقابل، شيوه متفاوتي را براي فهم روابط بين الملل مطرح سازند. نظريه پردازي آنان در زماني آغاز شد که جنگ ويتنام با ناکامي ايالات متحده به عنوان برترين قدرت نظامي جهان پايان يافته بود، ناکارآمدي ابزار زور و اعمال قدرت نظامي مشخص شده بود، مسائل اقتصادي اهميت فوق العاده خود را در روابط بين الملل به ظهور رسانده بود، اوپک به عنوان قدرت جديد اقتصادي پديدار گشته بود، نيکسون به طور يکجانبه نظام مالي بين الملل و قرار داد بر تن وودز را لغو کرده بود، اختلافات نظامي ميان اعراب و اسرائيل پس از دو جنگ کاهش يافته و اختلافات تجاري ميان امريکا و ژاپن سربرآورده بود. در اين شرايط ناي و کوهن انديشيدند که جهان در معرض دگرگوني بنيادي قرار گرفته و در جريان اين دگرگوني، قاعده تعارض و تضارب و رويارويي مبتني بر تخاصم براي قدرت بيشتر جاي خود را با وابستگي متقابل و همکاري مي دهد. بنابراين دولت- ملتها به تدريج رقباي جديد و بازيگران بين المللي جديدي را در کنار خود مي يابند و بدين گونه هم بازيگران جهاني و هم قاعده رفتار آنها دگرگون مي شود. مطالب فوق در کتاب قدرت و وابستگي متقابل (1)- که براي نخستين بار در سال 1977 به چاپ رسيد- درج شد. در اين کتاب تلاش شد تا نظريه رئاليسم مورد نقد قرار گرفته و مفاهيم جديد مطرح شده در قالب وابستگي متقابل با ارائه اطلاعات و داده هاي فراوان تجربي به اثبات برسد. به نظر آنان رئاليسم در دنياي وابستگي متقابل براي توضيح روابط بين الملل بسيار محدود و ناکارآمد است. در نگرش واقع گرايانه، دولت - ملت تنها بازيگران اصلي روابط بين الملل و زور و قدرت نظامي مهم ترين ابزار قابل استفاده در عرصه جهاني و براي پيش برد سياست محسوب مي شوند و همين امرنوعي سلسله مراتب جهاني را به وجود آورده و در ضمن مسائل نظامي- امنيتي را به مسائل اصلي روابط بين الملل مبدل مي سازد. اما در دنياي وابستگي متقابل شرايط کاملا متفاوت است. در اين شرايط بازيگران مهمي به جز دولت- ملتها وجود دارند. قدرت نظامي و اعمال زور تنها ابزار مفيد، سودمند و اثرگذار در عرصه روابط بين الملل نيست و تأثير و اهميت خود را روز به روز بيشتر از دست مي دهد و نظام سلسله مراتبي به گونه اي که رئاليسم بر آن اصرار دارد، رنگ مي بازد. در اين شرايط منابع موجود در عرصه جهاني توزيع شده و همکاري داوطلبانه جايگزين تعارض و مخاصمه مي شود(Keohane & Nye,1977,pp.5-35).

مفهوم وابستگي متقابل و وابستگي متقابل پيچيده

مدل وابستگي متقابل گامي به جلو براي شناخت پديده هاي جهاني فراتر از تعاملات دولتها محسوب مي شود. برخي از خصوصيات اين مدل را در عناوين ذيل مي توان خلاصه کرد:

1. بازيگران روابط بين الملل تنها دولتها نيستند؛ شرکتهاي چند مليتي و سازمانها و رژيمهاي بين المللي بازيگران جديدي هستند که در کنار دولتها نقش آفريني مي کنند.

‏2. مسائل اساسي جهان ديگر تنها مسائل نظامي ، امنيتي و استراتژيک نيست ، بلکه مسائل ‏اقتصادي ، زيست محيطي ،اجتماعي و فرهنگي اهميت بيشتري يافته اند . اين دگرگوني حرکت ‏از سوي سياست حاد (2) به سوي سياست ملايم (3) خوانده مي شود . به همين دليل نيز کاربرد زور ‏و قدرت نظامي کمتر و همکاريهاي اقتصادي ، اجتماعي بيشتر مي شود . ‏

‏3. قاعده رفتار در عرصه جهاني از تعارض و مخاصمه به همکاريهاي فراملي تغيير کرده است ‏‏. در شرايط وابستگي متقابل قاعده بازي ديگر بازي حاصل جمع صفر (4) نيست ، بلکه برد و باخت مي ‏تواند به طور يکسان براي همه طرفهاي بازي باشد . در روابط بين الملل برد يک بازيگر لزوما ‏به معني باخت ديگري نيست و بازي جديد مي تواند دو يا چند برنده و بازنده داشته باشد .‏

‏4. سلسله مراتب قدرت که مبتني بر قدرت نظامي بود جاي خود را به شبکه پيچيده اي از ‏همکاريها مي دهد که ديگر سلسله مراتبي نيست . ‏

ناي و کوهن معتقدند که با طرح مفهوم وابستگي متقابل مباحثه جديدي را در عرصه روابط بين ‏الملل آغاز کرده اند . مباحثه اول در روابط بين الملل بين ايدئاليستها يا آرمان گرايان و رئاليستها ‏يا واقع گرايان بود . مباحثه دوم به لحاظ روش شناختي بين سنت گرايان ورفتارگرايان يا علم ‏گرايان جديد در گرفت و از نظر آنان مباحثه سوم ميان واقع گرايان ، هواداران وابستگي متقابل ‏و نيز راديکالهاي منتقد در جريان است . واقع گرايي کوشيد تا نشان دهد سياست جهاني در « ‏وضعيت جنگي » بالقوه قرار دارد و دولتها دايما در معرض منازعه و مخاصمه اند . البته نبايد ‏با ساده انديشي پنداشت که جنگ و نظامي گري و مسائل امنيتي و استراتژيک از جهان رخت ‏بربسته است و همه جهانيان به اين نتيجه رسيده اند که جنگ را کنار بگذارند و به سراغ ‏همکاريهاي مبتني بر وابستگي متقابل بروند . از نظر کوهن : ‏

‏طبق تعبير عمومي ، وابستگي به معناي وضعيتي است که در آن دولتي شديدا تحت تأثير ‏نيروهاي خارجي بوده يا کاملا به وسيله آن شکل مي گيرد . وابستگي متقابل نيز به عبارت ساده ‏به معناي وابستگي دو طرفه است . وابستگي متقابل در سياست جهاني به وضعيتي اشاره دارد ‏که در آن بين کشورها يا بازيگران داخلي کشورهاي مختلف تأثيرگذاري متقابل وجود دارد . اين ‏تأثيرگذاريها اغلب از مبادلات بين المللي - نقل و انتقال پول ، کالا ، افراد و پيام در سطح بين ‏المللي - ريشه مي گيرد . اين مبادلات پس از جنگ جهاني دوم افزايش شديدي يافته و در دهه ‏هاي اخير شاهد گرايشي کلي به سوي مضاعف شدن هر ده سال يک بار بسياري از اشکال پيوند ‏متقابل انسانها در فراسوي مرزهاي ملي بوده ايم ( بزرگي ، 1375 ، ص 942 ) . ‏

البته از نظر اين دو متفکر اصطلاح وابستگي متقابل تنها به وضعيتهايي که متضمن منفعت دو ‏طرف است ، محدود نمي شود و فقط در حالتي نيست که خطر کاربرد نيروي نظامي کم و سطح ‏منازعه پايين است ؛ زيرا امريکا و اتحاد شوروي ( سابق ) به لحاظ نظامي و استراتژيک ‏وابستگي متقابل داشتند ( بزرگي ، 1375 ، ص 943 ) . البته حتي در اين نوع وابستگي متقابل ‏سياسي – نظامي قاعده بازي مي تواند حاصل جمع صفر نباشد . به علاوه نبايد پنداشت که در ‏وابستگي متقابل همواره برابري کامل وجود دارد . وابستگي متقابل با وابستگي دو طرفه متقارن ‏و برابر و يکسان نيست . عدم تقارن در وضعيت وابستگي به احتمال قوي موجب اعمال نفوذ ‏يکي از طرفين روي طرف مقابل مي شود ( بزرگي ، 1375 ، ص 944 و 945 ) . ‏

ناي و کوهن نظريه خود را با طرح مفهوم وابستگي متقابل پيچيده(5) تکامل مي بخشند . وابستگي ‏متقابل پيچيده از نظر ايشان يک نوع آرماني در مقابل نوع آرماني واقع گرايي يعني منازعه ‏دايمي براي افزايش برتري است . از نظر کوهن و ناي وابستگي متقابل پيچيده سه ويژگي ‏اساسي دارد : ‏

‏1.‏مجاري چندگانه (6)ميان جوامع ارتباط برقرار مي کند ، اين مجاري عبارت اند از : ‏روابط غيررسمي ميان نخبگان دولتي و ترتيبات رسمي وزارتخانه هاي امور ‏خارجه ، روابط غيررسمي ميان نخبگان غيردولتي ( روابط رو در رو و ارتباطات دوربرد) و ‏سازمانهاي فراملي ( مثل بانکها يا شرکتهاي چند مليتي ) . اين مجاري را مي توان در روابط بين ‏الملل دولتي ، فرادولتي و فراملي خلاصه کرد ... و وقتي مصداق مي يابند که اين فرض را ‏ناديده بگيريم که دولتها تنها بازيگران عرصه سياست جهاني اند . ‏

‏2.‏مفاهيم روابط بين دولتي از مسائل گوناگوني تشکيل مي شود که بر آنها نوعي سلسله ‏مراتب روشن يا ثابت حاکم نيست . بدين معني که امنيت نظامي همواره در رأس مسائل ‏قرار ندارد ... . تمايز ميان مسائل داخلي و خارجي دچار ابهام مي شود ... . سياست ‏مرزي نمي شناسد .‏

‏3.‏در چهارچوب منطقه يا مسائلي که وابستگي متقابل پيچيده بر آنها حاکم است ، دولتها به ‏کاربرد نيروي نظامي بر عليه يکديگر متوسل نمي شوند . ولي در روابط بين اين دولتها ‏در زمينه مسائل ديگر يا در روابط آنها با دولتهاي خارج از منطقه مذکور ، نيروي ‏نظامي ممکن است اهميت داشته باشد ( بزرگي ، 1375 ، ص 947-948 ) .‏

اين سه ويژگي اصلي ، فرايندهاي سياسي و جهاني متمايزي را به وجود مي آورد که منابع قدرت ‏را به قدرت به عنوان نيروي کنترل نتايج تبديل مي کند ( بزرگي ، 1375 ، ص 953 ) . براي ‏مثال استراتژيهاي پيوند(7)، جايگزين استراتژيهاي تحميل و اعمال زور مي شود . وقتي اعمال ‏قدرت نظامي تنها راه پيشبرد و اهداف سياست خارجي نيست ، ايجاد پيوندهاي اقتصادي و ‏اجتماعي بين بازيگران مختلف روابط بين الملل به بهترين طريق دستيابي به اهداف خارجي بدل ‏خواهد شد . شبکه هاي سياست گذاري فرادولتي و فراملي نقش اساسي را در شکل دادن به ‏رفتارهاي جهاني بازيگران ايفا مي کنند و نقش مستقل سازمانهاي بين المللي در اين زمان ‏برخلاف نظر واقع گرايان گسترش مي يابد ( بزرگي ، 1375 ، ص 955 – 960 ).

براساس نظريه ناي و کوهن ، هژموني و تفوق يک قدرت بر مبناي قدرت نظامي در دنياي ‏وابستگي متقابل به پايان رسيده است . اين معنايي است که کوهن در کتاب مابعد هژموني(8) قصد ‏بيان آن را دارد . به نظر آنان ديگر نمي توان جهان را براساس نظام سلسله مراتبي يک دولت ‏هژمون در رأس آن قرار داد و بقيه بازيگران اصلي يعني دولتها را که تابع تصميمات او هستند ‏توضيح داد . دنياي ‏جديد ، دنياي وابستگي متقابل مجموعه اي از بازيگران دولتي و غير دولتي است که در آن شبکه ‏هاي پيچيده اي از همکاري و تعامل و تعارض وجود دارد که هيچ قدرت کاملا برتر و مسلطي ‏در آن قابل تشخيص نيست . تفوق برتري و تسلط ، ديگر مفاهيم کاملا کارامدي براي توضيح ‏روابط بين الملل نيستند ( ‏Keohane, 1984 ,p . 365‎‏ ) .‏

در عوض به عقيده آنان جهان به تدريج به سوي همگرايي مي رود . البته همگرايي مورد نظر ‏ناي و کوهن با همگرايي مورد نظر کارل دويچ و ارنست هاس تا حدودي متفاوت است . آنان ‏اصطلاح همگرايي را به معني « هر درجه اي از همبستگي بين بازيگران از اين يا آن جنبه » ‏به کار مي برند . زيرا با اين معني همگرايي ، انواع مختلف آن مثل همگرايي اقتصادي ، ‏اجتماعي ، سياست گذاري و نهادي در حال شکل گرفتن است . در عرصه اقتصادي منظور از ‏همگرايي صرفا افزايش حجم مبادلات يا شکل گيري نهادهاي مشترک تصميم گيري نيست . ‏

ممکن است سطح و حجم مبادلات اقتصادي بين دو يا چند کشور افزايش نيابد ، اما وابستگي ‏متقابل و همگرايي آنها بيشتر شود . معياري که در اين زمينه ارائه مي شود معيار حساسيت (9)‏است . حساسيت بدين معني است که تحولات و روابط اقتصادي چند بازيگر بين المللي اهميت و ‏تأثير فوق العاده اي براي ديگري دارد . ممکن است حجم مبادلات در کشور تغييري نکند ، اما ‏اهميت ، تأثير و حساسيت مبادله براي آنها افزايش يابد و اين به معني افزايش وابستگي متقابل ‏ميان آنهاست . اين امر به تدريج موجب مي شود که درجه اي از همبستگي ميان بازيگران ‏اقتصادي ‏شکل گيرد ، زيرا آسيب پذيري آنها از هم بالا مي رود و افزايش ميزان همبستگي پيوند مي تواند ‏به افزايش منافع آنها بينجامد ( ‏Keohane, 1984, PP. 366-368‎‏ ) .‏

در عرصه اجتماعي و فرهنگي نيز با گسترش فناوري ارتباطات و اطلاعات و نيز رشد حيرت ‏انگيز سازمانها و مؤسسات غيردولتي و اصناف و گروهها در داخل و خارج کشورها ، ميزان ‏حساسيتها و تأثيرپذيري جوامع مختلف بر يکديگر افزايش مي يابد . دولتها مي توانند اين ‏حساسيتها را تشديد يا تعديل کنند ، ولي نمي توانند کاملا آنها را تحت کنترل در آوردند . انديشه ‏ها و آگاهي مردمان و نخبگان در جوامع مختلف به شدت از هم تأثير پذيرفته و فرايندهاي ‏فرهنگي و اجتماعي يکديگر را تحت تأثير قرار مي دهد . ‏

همگراييهاي اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي در مناطقي که سطوح بالاتري از تأثيرگذاري و ‏حساسيت وجود دارد مي تواند به شکل گيري روند سياسي و نيز نهادهاي مشترک سياست گذاري ‏منجر شود . همان گونه که در اروپا به تدريج و علي رغم وجود منازعات مختلف ، نهاد اتحاديه ‏اروپا شکل گرفت . پيدايش و قدرت يابي تدريجي ناتو ، موافقتنامه عمومي تعرفه و تجارت و ‏سازمان همکاري و توسعه اقتصادي ، نمونه هاي بارزي از شکل گيري همگرايي در عرصه ‏هاي نهادي و تصميم گيري اند ( ‏Keohane, 1984, PP. 374-396‎‏ ).‏

جهاني شدن و مفهوم جهان گرايي

نگرش ناي و کوهن درباره ي وابستگي متقابل موجب شد تا مفهوم و جريان جهاني شدن براي ‏آنها پذيرفتني باشد و برخلاف بسياري از جريانهاي فکري ، آنان در مقابل اين پديده نه شگفت ‏زده شدند و نه به مقابله با آن و انکارش پرداختند . براي ناي و کوهن جهاني شده فرايندي طبيعي ‏است که نتيجه وابستگي متقابل بوده و در بستر آن اتفاق مي افتد . جهاني شدن امر جديد و قريب ‏الوقوعي نيست ، بلکه شکل تکامل يافته آن چيزي است که آنان در دهه 1970 پيش بيني کرده ‏بودند . اين دو نظريه پرداز مشهور در مقاله اي با عنوان « جهاني شدن : چه چيز جديد است چه ‏چيز نيست » (10)، که در سال 2000 در نشريه فارين پاليسي به چاپ رساندند ، نظريات خود را درباره جهاني شدن ‏به روشني بيان کردند . از نظر آنان جهان شدن اصطلاح و کلمه رايج و پر کاربردي در دهه ‏‏1990 بود ، همانند کلمه وابستگي متقابل در دهه 1970 . اما جهان گرايي امر کاملا جديدي ‏نيست و همان مشخصاتي که بيست سال پيش درباره وابستگي متقابل مطرح شده بود امروز ‏درباره آن اعمال مي شود . دو اصطلاح « وابستگي متقابل » و « جهاني شدن » معاني مختلفي ‏دارند که ناي و کوهن معناي خاصي از آن را در نظر دارند . آنان بيش از آنکه بر روي کلمه ‏جهاني شدن تأکيد کنند به کلمه و مفهوم جهان گرايي (11)مي پردازند . به دليل آنکه جهاني شدن ‏متضمن نوعي سياليت است ، اما جهان گرايي مبين شرايط خاصي است . شرايطي که مي تواند ‏تشديد يا کاهش يابد . وابستگي متقابل به وضعيتي اطلاق مي شود که تأثيرات متقابل و دو طرفه ‏کشورها و بازيگران مختلف جهاني به آن شکل مي دهد . بنابراين جهان گرايي گونه اي ‏وابستگي متقابل است ، اما با دو مشخصه و ويژگي معين . اولين مشخصه جهان گرايي وجود ‏شبکه هايي از به هم پيوستگي ( روابط چند جانبه ) است و نه يک پيوستگي واحد . مثلا ميان ‏ژاپن و امريکا وابستگي متقابل نظامي و اقتصادي وجود دارد ، ولي اين وابستگي مصداق جهان ‏گرايي آنها نيست . وابستگي متقابل امريکا و ژاپن بخشي از جهان گرايي کنوني است ، اما به ‏خودي خود جهان گرايي نيست

(keohane & nye , 2000, p . 104).

دومين مشخصه ، وجود شبکه اي از روابط است که جهاني باشد ، بدين معني که بايد شامل ‏روابط فراتر از قاره ها و بين قاره ها باشد و وجود شبکه هاي ساده منطقه اي در اين زمينه ‏تکافو نمي کند ، « فاصله » متغيري حذف شدني است و بايد بتواند دو سوي کاملا دور کره ‏زمين مثلا از امريکا تا استراليا را به هم تصل کند . تفاوت عميقي بين روابط منطقه اي مثلا ‏وابستگي متقابل ژاپن و هند يا مصر و افريقاي جنوبي با جهاني شدن وجود دارد . جهاني شدن به ‏از ميان بردن فواصل و مسافتهاي دور در روابط بين بازيگران جهاني اطلاق مي شود و از اين ‏نظر در مقابل بومي شدن ، ملي شدن و منطقه اي شدن قرار دارد . به طور مثال گسترش اسلام ‏از سرزمينهاي عربي تا شرق آسيا مصداق بارز جهاني شدن است ، اما گسرش هندوئيسم در شبه قاره هند چنين ‏نيست يا همکاريهاي اقتصادي آسيا – اقيانوسيه مصداق جهاني شدن است ولي همکاريهاي ‏اقتصادي در جنوب شرقي آسيا مصداق منطقه گرايي است . ‏

از نظر ناي و کوهن شکلهاي مختلفي براي جهان گرايي وجوددارد : ‏

‏1.‏جهان گرايي اقتصادي که شامل جريان بين قاره اي و ما بين فاصله هاي دور کالا ، ‏خدمات و سرمايه مي شود ؛ به علاوه جريان اطلاعات و ذهنيتهايي که موجب مبادله در ‏بازار جهاني مي شود . همچنين شامل سازمانهايي است که اين جريانها را به هم متصل ‏کرده و امکان به هم پيوستن بازارهاي آسيا ، اروپا و امريکا را به طور مثال به وجود ‏مي آورد . ‏

‏2.جهان گرايي نظامي که شامل شبکه هايي از وابستگي متقابل مي شود و اعمال زور ، ‏تهديد و امنيت را از راه دور امکان پذير مي سازد . « موازنه وحشت » در دوران ‏جنگ سرد ميان آمريکا و شوروي نمونه اي از جهان گرايي نظامي است . ‏

‏3.‏جهان گرايي زيست محيطي که به حمل و نقل مواد و محصولات در جو يا اقيانوسها ، ‏اکتشافات بيولوژيک و مولوژنتيکي بهداشت جهاني و امثال آن مربوط مي شود و مشکل پديد آمده براي ‏لايه ي ازن ، گسترش جهاني ويروس ايدز و انهدام محيط زيست به وسيله فعاليتهاي ‏انساني مثالهاي آشکار آن است . ‏

4. جهان گرايي فرهنگي و اجتماعي که شامل حرکت انديشه هاي ، اطلاعات ، ذهنيتها و مردمان در سراسر جهان مي شود . گسترش جهاني مذهب يا شيوه هاي دانش علمي نمونه هايي از آن هستند . حرکت و مبادله جهاني انديشه ها ، اطلاعات و ارزشها از طريق فناوري جديد ارتباطات موجب مي شود تا تمامي حوزه هاي زندگي اجتماعي از ارزشهاي سياسي گرفته تا رفتارهاي فردي تحت تأثير قرار گيرند . اينکه جهان گرايي به ابعاد مختلف تقسيم مي شود به معناي آن نيست که همگي يکسان و هم زمان و همراه با هم وجود داشته اند . از نظر اين دو متفکر ، اوج جهان گرايي اقتصادي در فاصله سالهاي 1850-1914 بوده است و در چهل سال بعد يعني 1914-1954 جهان گرايي اقتصادي به شدت افول مي کند و سپس دوباره اوج مي گيرد . در حالي که جهان گرايي نظامي در فاصله سالهاي 1914-1945 و پس از آن پديد آمد و اوج گرفت . بنابراين به دشواري مي توان گفت که جهاني شدن در کدام يک از اين دورانها افزايش يا کاهش يافته است و بستگي دارد به اينکه کدام بعد مورد توجه قرار گيرد

(keohane & nye , 2000 ,pp . 105- 106)

از نظر ناي و کوهن برخلاف کاربرد روزمره مردم عامي ، جهان گرايي و جهاني شدن تا حدودي با هم متفاوت اند . جهان گرايي ريشه هاي کهن و تاريخي ديرينه دارد ، اما جهاني شدن به معني فرايند افزايش جهان گرايي در شرايط کنوني است. بنابراين جهاني شدن پديده اي جديد اما جهان گرايي قديمي و ريشه دار است. جهان گرايي را مي توان در طول تاريخ يافت، که زماني رقيق و اندک بوده و زماني ديگر غليظ و پر حجم شده است. به طور مثال زماني که جاده ابريشم نوعي پيوند اقتصادي و فرهنگي ميان اروپا و آسياي قديم پديد آورد و امکان مبادله کالا و تجارت و رفت و آمد مردمان را فراهم کرد، نوعي جهان گرايي رقيق به وجود آمد. اما از دهه 1980 به بعد آن گونه که ديويد هلد و همکارانش نشان مي دهند، جهان گرايي غليظ و پر حجم به وجود آمده است. البته جهان گرايي امروز با جهان گرايي قرن نوزدهم بسيار متفاوت است؛ زيرا امپرياليستهاي قرن نوزدهم ساختارهاي سياسي و امکانات ارتباطات و حمل و نقل را به گونه اي به وجود آوردند که صرفا براي افرادي خاص کاربرد داشت. اما به سادگي نمي توان گفت که جهان گرايي امروز کاملا به طور بنيادي با بيست سال پيش متفاوت است. زيرا تفاوت بنيادي در شيوه هاي به هم پيوستگي جهان به وجود نيامده است. آن گونه که روزنامه نگاراني مثل توماس فريدمن معتقدند، جهاني شدن در شرايط کنوني وسيع تر، سريع تر، عميق تر و ارزان تر از گذشته است

(keohane & nye , 2000 , pp . 106 - 107)

شاخصهاي جديد جهان گرايي

درجه، نوع، غلظت و حجم جهان گرايي در پايان قرن بيستم به دليل سه تحول اساسي تغيير کرده است:

1. فشردگي و تراکم شبکه ها. اقتصاد گرايان اصطلاح «شبکه تأثيرات» را به معناي محصولي که ويژگيهاي بسياري داشته باشد و مردمان مختلف بتوانند از آن استفاده کنند به کار مي برند، مانند اينترنت. جوزف اسپيگليتز(12) رئيس قبلي بانک جهاني معتقد است که اقتصاد مبتني بر دانش، موجب پيدايش نوعي تسري قدرتمند تأثيرات(13) شده است که مانند حريقي تمامي محيط اقتصادي اطراف خود را در برمي گيرد. افزايش وابستگي متقابل و جهان گرايي موجب شده است روابط نظام مند ميان شبکه هاي مختلف نيز افزايش يابد. به طور مثال افزايش تجارت بر صنعت، گسترش صنعت بر محيط زيست و تخريب محيط زيست بر جنبشهاي سياسي- اجتماعي تأثير مي گذارد. وابستگي متقابل در حوزه تجارت به وابستگي متقابل در حوزه محيط زيست نيز منجر خواهد شد.

جولاي سال 1997 زماني که بحران مالي تايلند به تدريج به سراسر جهان گسترش يافت و بحران مالي و بانکي در منطقه اي کوچک به بحراني جهاني مبدل شد، به هم پيوستگي شبکه هاي جهاني مالي بيش از هر زمان مشخص گرديد. گر چه بانک جهاني و صندوق بين المللي پول سياستهايي را براي غلبه بر بحران اتخاذ کردند اما حتي امريکا، روسيه و برزيل در آن سوي جهان، سياستگذاريهاي اقتصادي ويژه اي را براي گريز از اين بحران در پيش گرفتند.

به هر حال جهان گرايي اقتصادي چيز جديدي نيست. در واقع گسترش سرمايه گذاريهاي فرامرزي که در سال 1997 شدت گرفت در تاريخ اقتصاد جهاني بي سابقه نبوده است. بازار جهاني سرمايه در ابتداي قرن بيستم فشرده تر و همگراتر از انتهاي آن بوده است. در چهار دهه قبل از 1914 جريان سرمايه از بريتانيا به خارج به طور متوسط 5 درصد توليد ناخالص داخلي بود که در مقايسه با رقم 2 و 3 درصدي ژاپن در دهه 1990 بسيار بالاتر است. بحران مالي سالهاي 1997-1999 اولين بحران نبود که در عرصه جهاني تأثير گذاشت، بلکه بحران سه شنبه سياه وال استريت در سال 1929 و سقوط بانکهاي اتريش در سال 1931 نمونه هاي قبلي آن بودند.

اما جهان گرايي در دهه 90 ويژگيهاي متفاوتي دارد. شبکه هاي گسترده جهاني نه تنها موجب شدند که بحران اين بار از امريکا به بقيه نقاط جهان گسترش يابد، بلکه شيوه هاي جديدي نيز براي مديريت هدايت و غلبه بر بحران به وجود آورد. نوعي رقابت و هم ترازي ميان نظامهاي به هم پيوسته جهاني و حکومتها و نيروهاي متنوع تأثيرگذار در حوزه فرهنگ ديده مي شود که شرايطي بسيار پيچيده را به وجود آورده و وضعيت را دچار بي ثباتي مي کند. جهاني شدن صرفا بر حکومت کردن تأثير نمي گذارد، بلکه گاهي از آن تأثير مي پذيرد. بحران سالهاي 1997-1999 باعث پديد آمدن جنبشهاي مردمي شد که خواهان محدودسازي جهاني شدن بودند و اين ممکن است موجب شود که جهاني شدن در شکل کنوني خود پايدار نباشد ( Keohane & Nye, 2000, pp. 107-108)

2. سرعت و شدت نهادي. انقلاب اطلاعات در قلب و مرکز اصلي جهاني شدن اقتصادي- اجتماعي قرار دارد. اين انقلاب امکان کار و تأثير بر سازمانهاي فراملي را به وجود مي آورد، بازارها را گسترش مي دهد و تقسيم بين المللي کار را تسهيل مي کند. جهان گرايي نظامي با انقلاب ارتباطات ممکن مي شود. اين امر در جنگ جهاني دوم وجنگ سرد سابقه داشت، اما انقلاب ارتباطات، طبيعت و وابستگي متقابل نظامي را چنان تغيير داد که ماهيت روابط نظامي دگرگون شد. جهان گرايي زيست محيطي در اثر استفاده گسترده از ذغال سنگ، نفت، فولاد، ماشين و شيمي پديد آمده است. اين پديده ي متأخري است که از انقلاب اطلاعات به غايت تأثير پذيرفته است.

گام نخست براي جهان گرايي ارتباطات در سال 1866 برداشته شد، هنگامي که خطوط و کابلهاي تلگراف فراتر از اقيانوس اطلس رفت و نيويورک و لندن را به هم متصل کرد. با اين تحول بزرگ، اطلاعاتي که هفته ها براي انتقال آن زمان نياز بود، .ظرف چند دقيقه مبادله مي شد. چنين تحول و تفاوتي با گسترش جهاني اينترنت ايجاد شد. تفاوت سرعت و شدت تبادل اطلاعات با اينترنت، نسبت به ارتباط با تلفن و خطوط حمل و نقل صدها برابر شده است. با استفاده از اينترنت ميزان مبادلات تلفن در دوسوي اقيانوس اطلس به چند سنت رسيده و بسياري از فعاليتهاي ارتباطي، نامه نگاري، برگزاري جلسه، ارائه روزنامه و حتي خدمات بازرگاني و بانکي ظرف چند ثانيه صورت مي گيرد. کافي است فردي به يک رايانه شخصي دسترسي داشته باشد تا بتواند صدها خدمات ارتباطي را در سراسر جهان دريافت کند ( Keohane & Nye, 2000, p.109) .

تحول در ارتباطات موجب افزايش حجم و غلظت جهان گرايي شده است و نه تنها سرعت انتقال پيام را افزايش داده بلکه سرعت و شدت را نهادينه ساخته است. انتقال اخبار و اطلاعات و روابط رسمي مالي ، اداري و علمي از طريق اينترنت به گونه اي نهادينه شده است که به نظر برخي از صاحب نظران، ارتباط از طريق کاغذ به فراموشي سپرده مي شود و نهادهاي مختلف از طريق اينترنت به پيوستگي شديد و ارتباطات فوق العاده سريعي دست مي يابند.

3. مشارکت فارملي و وابستگي متقابل پيچيده. کاهش هزينه ارتباطات تعداد بازيگران فعال جهاني را افزايش داده و وابستگي متقابل پيچيده ميان آنها را تشديد کرده است. اين مفهوم با سه ويژگي اصلي توصيف مي شود: وجود کانالهاي چند گانه ميان جوامع با بازيگران متعددي که فقط دولتها نيستند، موضوعات و مسائل چند گانه که تنها به وسيله سلسله مراتب داخلي يا جهاني تعريف نمي شود، خاريج شدن تهديد به استفاده از زور در ميان دولتها و کشورهايي که متصل به وابستگي متقابل پيچيده اند.

ناي و کوهن اصطلاح وابستگي متقابل پيچيده را در دهه 1970 براي توضيح روابط پديد آمده ميان دموکراسيهاي تکثرگرا به کار بردند و کاملا روشن بود که اين خصوصيت شامل همه ابعاد روابط اتحاد شوروي( سابق) و امريکا نمي شد يا سياستهاي جاري در خاورميانه، افريقا يا امريکاي لاتين را توضيح نمي داد. اين دو متفکر ضمن تأکيد بر اين امر معتقدند که روابط مالي در عرصه جهاني در پايان دهه 1990 تا حدودي شبيه به دهه 1970 است و در جهان، وابستگي متقابل پيچيده سياست دچار تحول شده است و اهداف و ابزارهاي «سياست دولت» ، فرايندها و پيوندهايي که بدان شکل مي دهند و اهميت سازمانهاي بين المللي، تغييرات زيادي کرده است. آنان اين تحولات را بدين گونه به زبان جهان گرايي ترجمه مي کنند که در شرايط تشديد وابستگي متقابل پيچيده و در بخشي از جهان که در اين مرحله قرار مي گيرد، سطح جهان گرايي اقتصاد، زيست محيطي و اجتماعي، بالا و سطح جهان گرايي نظامي، پايين است. تا پايان جنگ سرد وابستگي متقابل پيچيده بين قاره اي تنها در حوزه نفوذ ايالات متحده وجود داشت و با کمک نهادهايي چون فائو و صندوق بين المللي پول کشورهاي تحت نفوذ امريکا را در بر مي گرفت. ولي با فروپاشي بلوک شرق وتوسعه تدريجي ناتو به شرق، دامنه وابستگي متقابل پيچيده در حال افزايش است و بسياري از کشورهاي شرق اروپا را نيز در برمي گيرد. حتي امروز نيز نمي توان وابستگي متقابل پيچيده را امري جهاني و جهان شمول خواند. اعمال قدرت نظامي و تهديد به استفاده از زور از تايوان تا عراق و يوگسلاوي و از کشمير تا صحراي افريقا را در برمي گيرد. اين سرزمينها هنوز در محيط وابستگي متقابل پيچيده و کاهش کاربرد زور و نظامي گري قرار نگرفته اند. اما گسترش فناوري اطلاعات و ارتباطات موجب شده تا جنبه هاي خشن و غير انساني تحولات داخلي يادرگيريهاي اين مناطق چنان فشاري را بر افکار عمومي وارد کند که امکان مداخلات بشر دوستانه در اين مناطق فراهم شود. مانند بوسني و هرزگوين که نمايش فجايع جاري در اين مناطق از طريق ماهواره ها، امکان مداخله بشر دوستانه و حل و فصل مسائل آن را فراهم ساخت ( Keohane & Nye, 2000, pp. 110-112).

بنابراين سرعت انتقال پيام و سرعت نهادينه شده و تأثير گذاري متقابل در عرصه جهاني از ويژگيهاي عمده جهان گرايي جديد و جهاني شدن است، که تمامي حوزه هاي حيات بين المللي را تحت تأثير خود قرار داده و براي بيشتر انسانها امکان برقرار ارتباط از راه دور فراهم ساخته است. ناي و کوهن با نقل اين مضمون از فريدمن به تأييد نظر او مي پردازند که اين تحول دموکراتيزاسيون در فناوري، امور مالي و اطلاعات است که کاهش هزينه هاي دستيابي به اين پديده ها را از انحصار طبقات ممتاز خارج کرده است ( Keohane & Nye, 2000, p.33).

فراگيري تکثر گرايي و دموکراسي

ناي و کوهن نيز مانند بسياري از متفکران ليبرال معتقدند که فرايند گسترش مردم گرايي و تکثر يکي از نتايج ناگزير جهان گرايي است . البته از ديدگاه آنان دموکراتيزاسيون لغت خوبي براي توضيح اين مفهوم نيست. زيرا دموکراسي نوعي برابري را به ذهن متبادر مي کند که در اين شرايط جديد وجود ندارد، به خصوص در بازار سرمايه از نظر آنان تکثر گرايي (14) کلمه مناسب تري است. تکثر گرايي به معني افزايش فراوان تعداد و انواع مشارکت کنندگان در شبکه هاي جهاني است. در دهه 1990 تعداد سازمانهاي بين المللي غير دولتي از 6600 به بيش از 26 هزار رسيده است. در ميان اين سازمانهاي غير دولتي (NGOها) (15) سازمانهايي وجود دارد از سازمان «صلح سبز» و «عفو بين الملل» گرفته تا سازمانهاي کوچکي که با 2 يا 3 فاکس مودم خود را به تمامي جهان مرتبط مي کنند .سازمانهاي غير دولتي در ابتداي قرن بيست و يکم بيش از هر زمان مي توانند صداي خود را به جهانيان برسانند. اعتراض گسترده و عمومي آنها در برابر سازمان تجارت جهاني در سال 1999 نمونه بارزي از اين امر است

( Keohane & Nye, 2000, pp. 113-114).

به هر حال گسترش کانالهاي ارتباطي بين المللي و افزايش تعداد بازيگران سبب شده تا ميزان مشارکت بازيگران متنوع و متعدد جديد در روند جهاني افزايش يابد و از ميزان تمرکز در عرصه جهاني کاسته شود. اين تکثر، حقوق گسترده تر و هسمازي بيشتر افکار عمومي بين المللي را به دنبال خواهد داشت. اين امر به تدريج نگرشهاي مردم گرا را در جهان افزايش داده و ديدگاههاي نخبگان جهاني را در اين زمينه به يکديگر نزديک مي کند. البته اين امر از اهميت سياست و تقابلهاي سياسي نمي کاهد؛ بلکه ماهيت و شيوه آن را تغيير مي دهد. در اين شرايط ديگر انجام هر کاري بدون ارضاي افکار عمومي جهاني امکان پذير نيست و ملتها آگاهيهاي بيشتري درباره حقوق خود مي يابند( Keohane & Nye, 2000, pp. 115-116).

چه چيزي جديد است؟

حال سؤال اساسي اين است که در جهان گرايي اخير چه چيزي جديد است؟ پاسخ ناي و کوهن اين است که عمق، غلظت و حجم ارتباط متقابل شبکه ها افزايش يافته و داراي تأثيرات نظام مند شده که سابقه نداشته است. البته جهان گرايي پر حجم و عميق در همه جا يکسان نيست و در مناطق و سرزمينهاي متفاوت فرق مي کند. البته کاهش هزينه هاي ارتباطات که موجب افزايش سرعت نهادينه شده و نظام مند مبادله پيام ازدور دست شده، در همه جا صدق نمي کند. گسترش ارتباطات و اطلاعات و پيوندهاي متقابل جهاني با شدت و ضعف متفاوت همچنان ادامه داشته و فراگيرتر مي شود و به تدريج« وابستگي متقابل پيچيده» را به يک « نوع آرماني» جهاني تبديل مي کند. اگر چه نظام دولتهاي داراي حاکميت همچنان ادامه داشته و ساختار مسلط سياست جهاني باقي مي ماند، اما ماهيت و محتواي سياست جهاني در دوران جهاني شدن در حال تغيير است. به گونه اي که توضيح سياست جهاني بدون مفهوم و پديده جهاني شدن غير ممکن است( Keohane & Nye, 2000, p.120).

جوزف ناي در مصاحبه اي به مناسبت انتشار مجموعه مقاله«حکومت کردن در دنياي در حال جهاني شدن»(16) مي گويد عده اي تصور مي کنند که جهاني شدن سبب مي شود تا ثروتمندها ثروتمندتر و فقيرها فقيرتر شوند؛ اما اين درست نيست. کره جنوبي در اين دوران فرصتهايي يافته که هم رفاه و ثروت خود را افزايش داده وهم فاصله خود را با کشورهاي ثروتمند کمتر کرده است. اين اتفاق از سال 1987 به بعد براي چين نيز افتاده است.

البته حدود 50 کشور نيز در راه پيشرفت با مشکل جدي موجه شده اند و اين به دليل ضعف نهادها و ساختارهاي داخلي آنهاست. بنابراين جهاني شدن في نفسه موجب افزايش شکاف نيست، بلکه فرصتهاي جديدي ايجاد مي کند که کشورها به تناسب تواناييهايشان مي توانند از آن بهره برده يا از قافله عقب بمانند. همچنين وي معتقد است که به رغم محدوديتهاي فراواني که براي حکومتها در عرصه داخل و کنترل داخلي شان به وجود آمده، جهاني شدن به معني پايان دوران دولت- ملتها نيست و آنها با شکل متفاوتي همچنان باقي مانده اند و بسياري از تصميمات و اتفاقات هنوز در حوزه ملي اتفاق مي افتد. از نظر او گر چه شکل گيري يک دولت فدرال جهاني مي تواند آرزو باشد، اما هنوز با واقعيت فاصله دارد. ما بيشتر شاهد پيدايش« شبکه هاي جهاني دموکراسيها»(17) هستيم تا يک فدراسيون جهاني.

ناي در مقاله ديگري با عنوان «جهاني شدن و کاهش دموکراسي ...»(18) در فارين افرز معتقد است که هنوز در فرايند جهاني شدن در زمينه هاي دموکراسي چه در عرصه بين المللي و چه در داخل کشورها نقصان فراواني به چشم مي خورد. براي از ميان بردن اين نقصان و شکل دادن نوع جديد و دموکراتيک حکومت گري در سطوح مختلف ، سازمانها و نهادهاي بين المللي مي توانند نقش بسيار مهمي ايفا کنند. بسياري از معترضان به جهاني شدن به اين نهادها بدين دليل اعتراض مي کنند که آنها خودغير دموکراتيک و نامشروع اند. در سازمان تجارت جهاني، سازمان ملل و بسياري سازمانهاي مؤثر ديگر هنوز اين قدرتهاي بزرگ اند که تصميم مي گيرند و اين اعتراضي است که پاسخگويي به آن به سادگي و در شرايط کنوني امکان پذير نيست. نهادهاي بين المللي براي مبارزه با اين اعتراض بنيادي نيازمند شفافيت بيشتر و اهميت دادن افزون تر به همه بازيگران موجودند. اين نهادها چنانچه بخواهند نرمهاي

ي براي حکومت در عرصه جهاني به وجود آورند نيازمند کارآمدي بيشتر، ارتباط افزون تر و دموکراسي و تکثر فراوان تر در درون ساختارهاي خود هستند (Nye,2001).

 *دکتر حسين سليمي

پي نوشت

1.Power and Interdependence: World Politics in Transition

2.high politics

3.low politics

4. zero sum game

5.complex interdependence

6.multiple channels

7.linkage strategies

8.After Hegemony(1984).

9.sensitivity

10.Globalization: What's new Not? (and so What?)

11. globalism

12.Joseph Spiglitz

13.powerful spill over of effects

14.pluralism

15.Non Governmental Organization

16.Governance in a Globalizing World

17.global networks of democracies

18.Globalization's Democratic Deficit How Make International institutions More Accounatable.

قدرت هوشمند چیست؟

در سیاست بین الملل قدرت داشتن به معنی توانائی تاثیر و نفوذ بر دیگران به منظور انجام کار و رفتاری است که در غیر این صورت انجام آن از سوی دیگران امکان پذیر نمی باشد. در این مسیر قدرت سخت، ظرفیت به کارگیری زور برای انجام چنین هدفی است. استراتژی های قدرت سخت عموماً بر مداخلات نظامی، دیپلماسی اولیتیماتومی و تحریم های اقتصادی برای تحقق منافع ملی کشورهای برخوردار از قدرت متمرکز است (Campbell,  2006;  Art, 1996).

در ادبیات آکادمیک موضوع، رویکردهای واقع گرا بر قدرت سخت تاکید می ورزد (اساساً از سوی دولت ها) در حالیکه لیبرال های نهاد گرا، بر قدرت نرم. برخلاف زور، قدرت نرم ظرفیت تشویق و جلب دیگران برای تحقق اهداف یک بازیگر یا واحد سیاسی است و برای اولین بار این مفهوم و چارچوب نظری آن در سال 1990 از سوی جوزف نئی در کتاب «چالش قدرت آمریکا» ارائه گردید و در کارهای مطالعاتی بعدی وی کامل شد و به یکی از مفاهیم و رویکردهای اصلی ادبیات سیاست بین الملل و سیاست خارجی بدل گردید.

نئی خود قدرت نرم را توانائی کسب نتایج دلخواه یک بازیگر سیاسی از طریق ترغیب و جلب نظر دیگران می داند تا کاربرد زور. (Nye, 1990). این توانائی متکی بر جذب و همراهی دیگران از طریق تقریباً تمامی ابزارهای دیپلماتیک بغیر از قدرت نظامی و فشارهای اقتصادی فراهم می گردد. (Cooper,  2006). بنابراین منبع اصلی قدرت نرم ارزش ها، فرهنگ، سیاست ها و نتیجه رفتار و مواضع نهادهای سیاسی یک واحد سیاسی در عرصه روابط بین الملل و سیاست خارجی است. با این ظرفیت است که یا بازیگر سیاسی در روابط خارجی خود می تواند توجه و توافق دیگران را برای قبول آنچه مورد انتظار اوست، جلب کند و از زمان تحقق این امر، قدرت نرم توانائی رهبری بالای خود را به نمایش می گذارد: رهبری دیگران.

به همین دلیل است که در کاربرد قدرت همواره باید مسئله این باشد که رفتار بازیگران (تحت تاثیر قراردادن دیگران برای کسب نتایج قابل قبول) در مورد منابعی که ممکن است یا ممکن نیست از این ویژگی برخودار باشد تصمیم گیری و از هم تفکیک شود.

 

در طول تاریخ نیز اشتباه در این زمینه بسیار پر هزینه بوده است. برخی از بازیگران یا کشورها با منابع قدرت بسیار زیاد، قادر نبوده اند به نتایج دلخواه دست یابند و بالعکس بازیگرانی به راحتی پاره ای از موانع را از پیش راه برداشته اند. صد البته قدرت نرم موضوع دستور کار دولت ها به تنهائی نیست، بلکه قدرتی است که با حضور مجموعه بازیگران بین المللی و سیاست داخلی یک کشور حاصل می گردد.

در چنین چارچوبی می توان ادعا کرد که قدرت نرم و موضوع جلب توجه و عبور از دیگران، موضوع جدیدی نیست. در میان فلاسفه گذشته به ویژه در میان فیلسوفان چینی و ایرانی قرن ها قبل از میلاد مسیح کسانی مفصلاً در خصوص قدرت نرم و اهمیت ان سخن گفته اند. Laozi فیلسوف چینی چنین گفته است: «آب، روان، سیال، نرم و ثمربخش حرکت می کند، اما صخره ها را می فرساید و در مسیر حرکتش آنها را کنار می زند. بنابراین این یک قاعده کلی است که هر چیزی که روان، نرم و ثمربخش است می تواند بر هرچیز سخت و دشوار فائق آید این جمع اضداد است: هرچه نرم است، قوی است.»

بنیانگذار چارچوب نظری قدرت نرم، در هاروارد قبل از سال 2004 گفته بود که «برحسب منابع، منابع قدرت نرم دارائی هایی است که ظرفیت جلب و جذب دیگران در فرایند مدیریت سیاست ها تولید می کند.» ولی بلافاصله پس از انتشار این نظر انتقادات از آن آغاز و همچنان در ادبیات سیاست بین الملل و سیاست خارجی با شدت و حدت بالا ادامه دارد.

برخی بر اساس تجربیات تاریخی آن را قدرت نا کافی (Insufficient) و گروهی آنرا قدرتی غیر قابل استفاده (Useless) نامیدند. معهذا در تمامی سال های پس از دهه 1990، این مفهوم جدید در مرکز توجه صاحبنظران علم سیاست بین الملل و سیاست خارجی در جهان به ویژه در اروپا و آمریکا و تفاوت های چارچوب نظری بین آنها قرار داشته است.

معهذا نکته محوری که در تمامی این مباحثات نظری باید مورد توجه قرار گیرد، موقعیت و فضای جهانی است که موضوع قدرت نرم در آن مطرح شده است. نظریه و یا مفهوم قدرت نرم پس از جنگ سرد و فرو پاشی جهان دو قطبی و باور حرکت به سوی همبستگی و وابستگی متقابل کشورهای جهان برای تعریف نظمی متفاوت ارائه شد. جهانی که قبل از آن در مبحث قدرت، مراد تنها قدرت نظامی بود و سایر عناصر قدرت در آن نظیر جمعیت، ظرفیت های اقتصادی و تجاری و ... محلی از اعراب نداشتند و در میان بازیگران مهم جهان قدرت هایی مثل چین و هند صرفا قدرت هایی بالقوه تعریف می شدند. بنابراین در مقطعی که قدرت نرم در صحنه سیاست بین الملل مطرح گردید موضوع مهم اهمیت قدرت در مناسبات بین المللی نبود، بلکه بحث اصلی بر ماهیت قدرت (موثر و کارا) متمرکز شده بود.

نکته برجسته دوم این بوده و هست که با طرح چارچوب مفهومی جدید تحلیل بخش های با اهمیتی از تاریخ تحولات سیاسی جهان و شکست های بزرگ با تفسیرهای جدیدی رویرو گردید. در جهان غرب در ویتنام دیده شده بود که به کارگیری کامل قدرت نتایج دلخواه را نمی تواند به همراه داشته باشد و عملاً این ادعای نظریه جدید که قدرت نظامی محدود است را مستند ساخته بود و درسمت شرق روزنه تازه ای درباره نقطه آغاز فروپاشی امپراطوی اتحاد جماهیری شوروی سابق باز شده بود. انقلاب روسیه همانند همه انقلاب های مهم جهان سرشار از قدرت نرم و جذاب برای بخش هایی از مردم جهان و نخبگان آنها به عنوان عاملی مهم در حمایت و توسعه خارجی خود پس از جنگ جهانی دوم و موفقیت های زبانزد همگانی بود. ولی این شرایط تا زمانی پایدار ماند که رهبران کرملین تصمیم گرفتند که با قدرت نظامی به مجارستان و چکسلوواکی سابق حمله کنند. این حملات قدرت ملی اتحاد شوروی را تضعیف کرد و این قدرت را به سوی فروپاشی رهنمون گردید و سرانجام آخرین نمونه در مورد محدود بودن قدرت سخت، حمله آمریکا به عراق و افغانستان برای نوعی دولت سازی است که عملاً با شکست روبرو شد ولی این بار بخش دیگری از نظریه قدرت نرم به اثیات رسد که با قدرت سخت می توان بر کشوری فائق آمد ولی بر یک سیستم هرگز. به عبارت دیگر با کاربرد زور نمی توان تمام بازیگران یک سیستم را منقاد کرد و در مراحل بعدی به دلیل تغییرات مستمر بازیگران و رفتارها در شرایطی که مبانی نظمی مسلط در جهان شکل نگرفته است ظرفیت موفقیت قدرت نظامی به سرعت در حال محدود شدن است.

در جهان معاصر مهمترین واکنش نسبت به نظریه جدید را مجددا باید در چین دید. هوجین تائو در هفدهمین کنگره حزب کمونبست چین، جایی که وی در سال 2007، چشم انداز 2020 این کشور را تحت عنوان چین متوازن و جهان متوازن اعلام می نمود، اعلام کرد که چین برای تحقق چشم اندازش نیازمند قدرت نرم خود است و رابرت گیتس وزیر دفاع آمریکا اعلام کرد که آمریکا نیازمند تقویت قدرت نرم از طریق افزایش قابل توجه توانایی های ابزارهای مدنی امنیت ملی خود (یعنی دیپلماسی، ارتباطات راهبردی با دیگر کشورهای جهان و کاربرد مناسب تر کمک های توسعه ای و اقدامات توسعه در جهان است. و نهایتاً معاون نخست وزیر تایوان در سال 2010 در سفرش به کره جنوبی در مقابل ادعاهای چین به خود بالید که قدرت نرم تایوان در این زمینه مدل خوبی برای حل و فصل تعارضات بین المللی است.

موفقیت قدرت نرم به شدت به بازیگران بین المللی جوامع وابسته است. علاوه بر این که جریان اطلاعات میان بازیگران در این رابطه بسیار مهم ارزیابی می شود. فرهنگ عمومی، رسانه های جمعی معمولاً یکی از منابع قدرت نرم محسوب می گردند و بنابراین با کمترین هزینه، یک ملت برخوردار از این قدرت و بدون اعمال قدرت سخت می تواند به اهداف خود نائل گردد.

در ادامه نگاه متفاوت به قدرت و با توجه به تجربیات پس از یازده سپتامبر و قدرت نمایی های نئو محافظه کاران آمریکایی، نظریه جدید «قدرت هوشمند» (Smart Power) متولد شد.

ویلسون که در این جایگزینی فکری در سال 2008 تعیین کننده وارد میدان شده بود (نئی این نظریه را به تکامل رساند)، قدرت هوشمند را این گونه تعریف کرد: « قدرت هوشمند یک بازیگر در روابط بین الملل، ظرفیت بازیگر و یا واحد سیاسی برای ترکیب قدرت نرم و سخت به شکلی که در تقویت متقابل یکدیگر، به تحقق اهداف بازیگر به صورت کارا و موثر کمک کند (Wilson, 2008).

همانند نئی، ویلسون نیز مبانی نظری خود را بر واقعیت خاص و پیچیدگی روزافزون روابط بین الملل استوار ساخته است. وی نیز معتقد است که روابط بین المللی به سرعت در حال پیچیده تر شدن است و استفاده هوشمندانه قدرت عملاً یک الزام برای تأمین منافع و امنیت ملی است.

در نظریه قدرت هوشمند، در حالی که خیلی مهم است که اهمیت مستمر نقش قدرت نظامی برای پاره ای از اهداف و خواسته های یک بازیگر در صحنه پر تلاطم و هرج و مرج کنونی جهان فراموش نگردد، تمرکز تهاجمی و سلطه گرانه بر قدرت نظامی قادر است چشمان رهبران را بر محدود بودن قدرت مزبور ببندد.

امنیت ملی به عنوان منافع برتر تمامی نظام ها، یارگیری (Co-optation) را توجبه می کند و اگر چه در بسیاری از موارد پر هزینه تر از همکاری است، در اکثر موارد از کاربرد قدرت سخت کاراتر عمل می کند. بنابراین در تئوری ویلسون، قدرت مفهومی نسبی است. نیروی نظامی گاهی می تواند حتی به کمک قدرت نرم بیاید. یک اقدام نظامی بجا می تواند منبع جلب نظر و حمایت دیگران باشد. و مطمئنا همکاری های نظامی بین دو یا چند کشور در یک منطقه می تواند به قدرت نرم یک کشور کاملاً کمک کند.

بنابراین در قدرت هوشمند این موضوع که در عرصه سیاست خارجی قدرت نظامی یک پیش نیاز قطعی است زیر سوال رفته است نه اساس آن. قدرت هوشمند، کاربرد کارا، مستمر و همزمان و کاملاً هماهنگ شده تمامی نقاط قوت یک کشور در بخش خصوصی و دولتی و ظرفیت های فرهنگی و سیاسی موجود و توسعه آن در مقابل تهدیدات جدید (از بنیاد گرایی و خطرات منتسب به آن تا توسعه سلاح های کشتار جمعی، از رکود اقتصادی، فقر و فجایع طبیعی تا مواد مخدر و ترافیک انسان) است.

با توجه به تفاوت بسیار مهم میان کاربرد قدرت تهاجمی و تدافعی، قدرت هوشمند، موضوع کاربرد محتوای تهاجمی و تدافعی قدرت در شرایط مختلف میز هست. در مبحث کاربرد قدرت سخت این تفاوت کاملاً قابل درک است ولی این شناخت در مورد قدرت نرم در آغاز راه خود است. قدرت نرم هم دارای هر دو جنبه مهم کاربردی است: قدرت نرم تهاجمی با شکل دهی مزیت ها و دستاوردهای یک کشور برای تامین منافع ملی اش سر و کار دارد، در حالی که در قدرت نرم دفاعی، کاهش نفوذ و ظرفیت قدرت نرم و سخت دشمنان و رقبای سیاسی یک دولت و ملت در دستور کار قرار دارد. شناخت اهمیت طراحی قدرت نرم تهاجمی و تدافعی پیش نیاز اثر بخشی و کاربرد استراتژی جامع قدرت هوشمند است.

قدرت نرم دفاعی آخرین جنبه شناخت ما از قدرت نرم است و پتانسیل تأثیر آن بر منافع و امنیت ملی بسیار مهم است. این قدرت قادر است ظرفیت قدرت نرم و سخت دشمنان و مخالفان را از طریق ارتقای سطح وفاداری یک ملت به یک فرد، نظام، دولت و یا سازمان کاهش دهد و یا سد راه آن گردد.

در حالی که قدرت سخت دفاعی در صدد جلوگیری و بازدارندگی از اقدامات نظامی دشمنان است، قدرت نرم دفاعی در خدمت در نطفه خفه کردن کردن مزیت ها، اهداف و رفتار آنهاست.

علاوه بر این که قدرت نرم دفاعی (از جمله از طریق الهام بخشی) در خدمت اقداماتی است که به کشورهای دوست و متحد برای افزایش قدرت نرم آنها نیز کمک می کند. بنابراین قدرت هوشمند را اولاً نباید یک استراتژی ملی تلقی کرد و ثانیاً در کاربرد آن نباید تنها برای برد در عرصه ایده پردازی جنگید، بلکه نبرد اصلی در عرصه حکمرانی (governance)، یعنی جایی که باید به نیازهای اساسی مردم به طور کلی و به صورت کارا پاسخ گفته شود انجام می پذیرد (Employing Smart Power / September 2009).

در عصر کنونی و در رویکرد قدرت هوشمند، رقابت میان نیروهای دولتی و غیر دولتی، ملی و بین المللی به مراحل نوین خود وارد شده است. اگر دولتی و نظامی قادر نباشد خدمات امنیتی و اجتماعی مورد انتظار را عرضه کند، طبیعی است که مردم به سوی کسان و سازمان هایی حرکت کنند که می توانند از عهده این انتظارات برآیند. این حرف در مورد دولت ها و مناطقی که از حمایت مردم خود برخوردار نیستند نیز به طور صد در صد صادق است. نتیجتاً در این کشورها و مناطق بازیگران تازه فرصت می یابند تا قدرت خود را برای چالش قدرت حاکم و یارگیری آنها به صورت مشروع به خدمت گیرند. بنابراین قدرت نرم به آنها اجازه می دهد دولتی در کنار و یا درون دولت ایجاد نمایند. نه تنها خلاء قدرت موجود را پر می کنند، بلکه به تدریج بنیان قدرت را تغییر می دهند. بنابراین حکمرانی خوب در طرح ملی و دفاع از آن در سطح بین المللی به عنوان مهمترین منبع قدرت نرم حتماً از بزرگترین مزیت های یک سیاست خارجی است.

«در جنگ ایده ها، طبیعی است که اکنون باید به مقوله حکمرانی در جهان (و متحدانش)، حتی بیش از بازار جهانی کارا فکر کرد».

(Dealing With today’s Asymmetric Threats to U.S. and Global Security/2009)

* دکتر محسن طلایی

نظریه هنجاری Normative Theory

مقدمه

    اگر چه رخدادهای نظام بین الملل از یک طرف بر برپایه واقعیت محیط بین الملل، عوامل و معادلات نظام های سیاسی،اقتصادی،فرهنگی واجتماعی و از طرف دیگر با عملکرد و برداشت بازیگران عرصه جهانی شکل می گیرد ، اما بررسی اقدامات و نتایج آن توسط محققان ، پژوهشگران و دانشجویان فقط بر اساس زاویه دید و از پنجره نظریات علمی معتبر فقط قابل تجزیه و تحلیل است، نه تأکیدی و تأییدی بر نظریات رایج است و نه نفی و انکاری.و در عنوانی دقیق تر، فقط « داوری » است.

   به همین دلیل است که تضارب آرای نظریه پردازان علوم انسانی به ویژه در حوزه علوم سیاسی و روابط بین الملل جذاب و گاهی متحیرکننده است، چون می توان هر اتفاقی را در عرصه بین الملل از منظر واقع گرایان، آرمان گرایان ،اثبات گرایان، محافظه کاران و لیبرالیست ها و ... طرفداران نظریه هنجاری نیز ،نقد و بررسی کرد .

   اگر چه سیاستمداران در هر دوره ای به اجبار و یا اختیار با انتخاب سیاست هایی بر پایه هر یک از نظریات،

روند تاریخ سیاسی ملی، منطقه ای و یا فرامنطقه ای را رقم زده اند اما در  هر دوره ای منتقدان (مخالفان و موافقان) هستند که به بررسی و تحلیل هر یک از نظریات و قضاوت در مورد آن می پردازند. که نظریه هنجاری نیز از این قاعده مستثنا نمی باشد.

   بعضی از مهمترین مسائل روابط بین الملل ماهیتاً روش شناختی هستند ؛ چنین موضوعاتی با انقلاب رفتارگرایی در دهه 50 و 60 میلادی اهمیت یافت و البته از هنگام پایان جنگ سرد، موضوعات روش شناختی به صحنه اصلی بحث بین روش شناختی های اثبات گرایی و فرا اثبات گرایی تبدیل شده اند.

  اساسی ترین مسائل هنجاری در سیاست بین الملل "نظم ، جنگ و صلح ، عدالت و بی عدالتی ، حقوق بشر  ، دخالت یا عدم مداخله در حاکمیت دولت ها وحفاظت از محیط زیست "  و ...  می باشد.

نظریه هنجاری در واقع هم مدرن است و هم ماقبل مدرن است ،با اینکه گفته می شود مانند نظریات انتقادی،

پست مدرنیسم وسازه انگاری ، فرا اثباتگرایانه است اما در واقع فرا اثبات گرایانه نیست ، بلکه پیش اثبات گرایانه است و در واقع به دوران باستان اروپایی، مانند نوشته های توسیدید (واقع گرایی کلاسیک) بر می گردد .

     نظریه هنجاری چیز جدیدی یا اختیاری نیست ، تمامی نظریه ها دارای فرضیه های هنجاری (ارزشی) هستند،

ولی در برخی از آن ها پنهان است، یکی از جالب ترین نظریه های بین الملل در دهه گذشته ، پیدایش مجدد نظریه هنجاری و تبدیل شدن آن به کانون توجهات در عرصه نظریه هاست.

   به مدت چندین دهه با گرایش جریان های فکری غالب به اثبات گرایی ( Positivism) ، این رویکرد مهجورو متروک شد. ادعای اصلی اثبات گرایی این بود که بین حقایق و ارزش ها طبقه بندی روشنی وجود دارد. این بدان معنی بود که صرف وقت فراوان درباره اینکه جهان باید چگونه باشد ، علمی و محققانه نیست. بلکه اهتمام ما باید درباره این باشد که « امور چگونه هستند ». این دیدگاه دو مشکل اساسی داشت :

1)      در این دیدگاه تعریف بسیار محدودی درباره موضوع علوم سیاسی ارائه شده است. زیرا به مدت سالیان طولانی دانشجویان علوم سیاسی با این نکات هیجان انگیز مواجه می شدند که راه های زندگی خوب کدام است؟ نقاط قوت و ضعف روش های حیات و نظام های سیاسی چیست ؟ بنابراین منحصر کردن سیاست به دامنه محدود تجربی اقدامی بسیار محدود کننده است و می توان به جای آن عرصه سیاسی گسترده تری را در نظر گرفت و مثلاً از یک نظام سیاسی موجود حمایت کرد.

2)      تقریباً تمامی نظریه ها بیانگر ارزش ها هستد و تفاوت آنها در این نکته است که ارزش ها در نظریه پنهان یا آشکار هستند. بر همین اساس در تمامی نظریه ها ارزش وجود دارد و از طریق تحلیل های آن ها بیان می شود. این ارزش ها در چگونگی انتخاب « حقایق» که باید تشریح شوند. روش هایی که برای مطالعه حقایق مورد استفاده قرار می گیرد و توصیه های سیاسی نمود پیدا می کند.

    در بین مسائل اخلاقی هنجاری، این مسائل وجود دارد: چه چیز موجب درستی افعال صواب می گردد؟ چگونه می توانیم بگوییم چیزی درست است؟ اکثر نظریه ها یا « نیجه گرا » ، یا « غایت گرا » و یا « غیر نتیجه گرا »هستند. تیجه گروی بر این باور است که اخلاقی بودن یک فعل تنها به وسیله نتایج آن فعل تعیین می گردد. اماغایت گرایان گزاره های اخلاقی را، به نحوی وابسته به ارزش ها و  ارزشیابی تفسیر می کنند.

کانت اصرار داشت که فعل یک فرد ، حتی اگر صواب باشد، تنها در صورتی ارزش اخلاقی دارد که انگیزه او برای فعل فقط انجام کار صواب باشد. پس ارزش اخلاق بستگی به انگیزه یا نیت فرد دارد، نه به آنچه که به واقع انجام می دهد.

برخی از هنجارهای مورد قبول جامعه بین المللی :

1)      دولت ها باید از حقوق شهروندانی خویش دفاع و امکانات دفاعی آنان را فراهم کند.

2)      تقویت نهادهای دموکراتیک.

3)      جنگ پدیده ای نامطلوب است وقوع آن به توجیه نیاز دارد.

4)      بسط و توسعه همکاری اقتصادی

5)      حفظ موازنه قدرت.

   اصولاً نظریه بین المللی یا جنبه تجربی داشته یا آنکه به صورت هنجاری اند. روابط بین المللی تجربی به طور کلی توصیفی ، توضیحی و یا تجویزی است.نظریه هنجاری اساساً مربوط به ابعاد اخلاقی امور بین الملل است. نظریه هنجاری مسائلی را که در رابطه با استانداردهای رفتاری ، تعهدات ، مسئولیت ها ، حقوق و وظایف در ارتباط با افراد ، دولت ها و نظام بین المللی دولت هاست مورد توجه قرار می دهد.نظریه هنجاری، در مورد هنجارها ، مقررات و ارزش ها و استانداردهایی است که در سیاست جهان مطرحمی شود. حل مسائلی در رابطه با جنگ در یک نظام  آشوب زده بوده است.

   اولین مرحله مطرح موضوعات هنجاری در چهارچوب رویکردهای لیبرال به ویژه آرمان گرایی بوده که طی آن  تلاشی در راستای از بین بردن جنگ و خشونت و دومین مرحله واکنشی بود نسبت به این گونه برخورد در سیاست  بین الملل، واقع گرایی جنبه اثبات گرایانه  و تجربی داشت. حاکم شدن دیدگاه واقع گرایی معنایی دورماندنی از مسائل هنجاری بود. رویکرد جامعه بین المللی دارای نگاهی هنجاری به روابط بین الملل بوده است.

      در مناظره میان رفتارگرایان و سنت گرایان به اهمیت ارزش ها در تحقیقات اجتماعی عنایت داشته و شرایط جنگ سرد باعث شد تا مفاهیم بازی منصفانه و یا عدالت تحت الشعاع موضوعاتی چون نظم ، ثبات و همزیستی قرار گیرد . سلسله رویدادهایی نظیر جنگ ویتنام ، اشغال افغانستان در ارتباط با جنگ عادلانه و مسائل اخلاقی مداخله گردیده است، طرح موضوعات دخالت های بشردوستانه و دغدغه های زیست محیطی سبب شده تا بار دیگر مسائل هنجاری جایگاه محوری خود را در سیاست بین الملل بیابند.البته نفوذ اثبات گرایی سبب شده به سادگی نتوان نظریه هنجاری را بیان کرد.

    در برخی از موارد نظم اخلاقی ایجاب می کند دولت ها منافع ملی خویش را فدا کنند؛ به طور کلی دولت ها حفظ و تأمین منافع ملی را ارجح  بر هر اصل هنجاری دیگری تلقی می کنند. نظام های اخلاقی با درستکاری و صداقت به عنوان یک فضیلت برخورد می کنند. ولی عملاً در روابط بین الملل دولت ها برای تحقق اهداف و تأمین منافع خویش از نیرنگ بهره گرفته و به صورت اخلاقی توجیه می کنند.

   رویکرد واقع گرایانه مسائل اخلاقی در درجه دوم اهمیت قرار دارد، یکی از علل ضعف ارائه نظریه هنجاری در روابط بین الملل، دیدگاه ها و برداشت های متفاوتی است که هر یک از افراد نسبت به مقولات گوناگون آن دارند.

مانند : اختلاف مسائل مربوط به جنگ ، تسلیحات هسته ای و ....

   تبیین منافع ، هدف ها و استراتژی ها از عوامل عمده بازدارنده برای تبیین نظریه هنجاری در روابط بین الملل به شمار می رفت. هنجار دیگری که مورد قبول کلیه دولت هاست مقوله نوسازی است.

اما مطالعه نظریه هنجاری روابط بین الملل با مشکلاتی هم مواجه است :

1)      از آنجا که قضاوت های ارزشی مبین ایستارها و برداشت های خود نظریه پرداز می باشد، بنابراین باید انتظار وجود اختلاف میان واقعیت ها و ارزش ها را  داشت.

2)      چون هیچگونه واقعیت هنجاری وجود ندارد ، گزاره های نظریه هنجاری ممکن نیست به راحتی تأیید و

یا تکذیب شود.

3)      در اغلب موارد تصویری ارائه می شود که نظریه هنجاری حالت آرمان شده را دارند ، بنا براین ممکن نیست در عمل درک شوند.

رهیافت اول ـ کریس براون/ماهیت اخلاقی روابط بین الملل

کریس براون معتقد است : " آن قسمت از کار است که بعد اخلاقی روابط بین الملل و مسائل گسترده تر در مورد معنی و تفسیر به وجود آمده توسط قواعد را در بر می گیرد، از لحاظ پایه ای این نظریه « ماهیت اخلاقی»روابط بین جوامع / دولت ها را در بر می گیرد."نظریه هنجاری از برخی جهات مشابه رهیافت کلاسیک (سنت گرایی) است. یعنی ارزیابی زمان ـ مکانی (تاریخ و فرهنگ ) در رویدادهای روابط بین الملل دارد. از همین رو بیشتر به نظریه سیاسی و فلسفه اخلاقی می پردازد. نظریه هنجاری در واقع نام دیگری برای « نظریه سیاسی»  یا « فلسفه اخلاقی روابط بین الملل » است.

بیشتر پژوهشگران روابط بین الملل، تمایزی بین نظریه تجربی و نظریه هنجاری قائل هستند. آنها نظریه هنجاری را منحصراً یک " نظریه تجویزی " می دانند. نظریه تجربی (اثباتگرایانه) نظریه حقایق است (آنچه در واقع رخ می دهد) در حالی که نظریه هنجاری ، نظریه ارزش هاست ، در مورد ایده آل ها (چیزهایی که وجود ندارد و باید باشد) بحث می کند.البته اغلب نظریه پردازان هنجاری (موافقان) ، طرز تفکر بالا و این تمایز را رد می کنند،

چون آن را گمراه کننده می دانند؛ آنها معتقدند دامنه نظریه هنجاری هم حقایق و هم ارزش ها را در بر می گیرد.

حقایق نظریه هنجاری : قوانین، نهادها و اعمالی هستند که محتوای هنجاری دارند، مانند:

1)      قوانین هدایت جنگ           2) حقوق بشر     

می توان این گونه مقایسه کرد :

1)      نظریه هنجاری ، مربوط به ارائه شرح نظری از قوانین هنجاری، نهادها و عملکردهاست و به دنبال آن است تا موضوعات هنجاری ، منازعات و مسائلی که در هدایت سیاست خارجی و دیگر فعالیت های

 بین الملل نقش دارد را مشخص سازد. یعنی، نظریه هنجاری در شیوه خود، تجربی محسوب می شود.

2)      نظریه های غیر هنجاری، نیز مبنای ارزشی دارند، فقط آنها نمی توانند در مورد قضایا و ارزش های هنجاری خود روشن عمل کنند.

نظریه پردازان هنجاری تلاش می کنند تا موضوعات اخلاقی اساسی در زمینه روابط بین الملل را تبیین کنند.

نمونه تلاش کریس براون، در مرحله اول تلاش برای قراردادن تناقض های هنجاری اصلی جهان سیاست در دو قالب ذیل و در مرحله دوم  یافتن پاسخی برای چالش تقدم و تأخر بین این دو دکترین است :

1)      جهان وطن گرایی : دکترینی هنجاری است که بر انسان ها و کل جامعه بشری به عنوان واحدهایی دارای حقوق و وظایف اولیه در جهان سیاست تمرکز دارد.

2)      اجتماع گرایی: دکترینی هنجاری (متفاوت) است که بر اجتماعات سیاسی، به ویژه دولت های حاکم به عنوان واحدهای هنجاری اصلی جهان سیاست متمرکز که این واحدها ، حقوق ، وظایف و منافع مشروعشان بر دیگر موضوعات و مسائل هنجاری اولویت دارد.

اما اختلاف بین این دو دکترین رقیب و تقدم و تأخر هریک، هیچگاه قابل حل نمی باشد. تنها می توانند به شیوه ای بی طرفانه فهمیده و یا اداره شوند.

سؤالات مهم در این رهیافت :

1)      دولت ها چه حقوقی دارند ؟  و افراد چه حقوقی دارند ؟

2)     آیا حقوق افراد بر حقوق دولت ها مقدم است ؟

3)         آیا آنها اجازه دارند که سلاح های کشتار جمعی که تهدیدی برای بشریت است را داشته باشند؟

                                              رهیافت دوم ـ مروین فراست/اخلاقیات افراد و نهادها

 

به اعتقاد فراست، هدف نظریه هنجاری این است که « جایگاه اخلاقی نهادها » را در ارتباط با یکدیگر متمایز کنند. وی تلاش هایی را جهت بررسی « اخلاقیات افراد » و « اخلاقیات جوامع سیاسی » به عمل آورده است.

سؤال مهم در این رهیافت ، این طور بیان می شود:

     من (شهروند ) و ما (دولت ها ـ ملت ها ـ جوامع سیاسی) چه باید بکنیم ؟

اما مقدمه آن یافتن پاسخی است که ما خودمان را در کدام قالب می بینیم. البته اگر بخواهیم دقیق تر و از جایگاه اخلاقی نهاد ها مطرح شود، باید این گونه سؤال شود:

1)      ما چگونه می بینیم ؟

2)      دیگران چگونه می بینند ؟

پاسخ بسیار مهم است ، در برخی اوقات و در شرایط خاص اگر دولت ها مهمتر از دیگر نهادها تلقی شوند ما (شهروندان ) حتی با به خطر انداختن زندگی خود از دولت دفاع می کنند.

رهیافت سوم ـ تری ناردین /اخلاقیات و حقوق بین الملل

ناردین، به بررسی نظریه هنجاری از زاویه « اخلاقیات حقوق بین الملل»  تمرکز دارد ، البته در کنار وی جکسون نیز بر « اخلاقیات حکومت داری » متمرکز می شود. هر دو نظریه پرداز در این رهیافت تلاش می کنند :

1)      تا اعمال هنجاری دولت ها و رهبران دولت ها را به صورت « نظریه » درآورد.

2)      بر هسته اخلاقیات بین الملل مربوط به « گزینه اخلاقی دولتمردان » را تأکید کند.

به اعتقاد طرفداران این رهیافت، کار اصلی نظریه هنجاری:

1)       یافتن پاسخ برای روشن ساختن ، تبیین و بررسی چارچوب و توجیه عملکرد است .

2)       بر تشابه « اخلاقیات بین الملل » و اخلاقیات و دیگر زمینه های فعالیت « انسان محور» تأکید می کند.

3)      نقش دولتمردان را با توجه به معیارهای شخصی همان دولتمردان ارزیابی می کند.

بر مبنای این سه کارویژه است که می توان از قضاوت نادرست در مورد عملکردها جلوگیری کرد وضمن اینکه

می تواند واقعیت را لمس کند، بلکه اعمال و دنیای اخلاقی رهبران دولت ها را به راحتی درک نموده و مورد قضاوت و ارزیابی قرار می دهند.

 سؤالات مهم در این رهیافت:

•         کدام دسته از افراد را می توان به عنوان دولت های حاکم به رسمیت شناخت ؟

•         آیا مسئولیت های بین الملل همه دولت ها یکسان است ؟یا بعضی دولت ها مسئولیت خاصی دارند ؟

•         آیا پاک سازی قومی باید محکوم گردد ؟

•         آیا هدف دفاع و توسعه دموکراسی ، مداخله نظامی و اشغال یک کشور را توجیه می کند ؟

•         اصل معتبر هنجاری برای ممنوع ساختن ورود به باشگاه هسته ای وجود دارد ؟

•         آیا شرایط معقول و توجیه پذیری تحت عنوان حفاظت جهانی از محیط زیست بر حاکمیت دولت ها دخالت دخالت دارد؟

آیزا برلین / اندیشه اخلاق سیاسی

نظریه هنجاری شامل کشف یا کاربرد اندیشه های اخلاقی در عرصه روابط سیاسی است که شاخه ای از

« فلسفه  اخلاق است»، که با پرسش های اخلاقی بنادین که در زندگی سیاسی تأثیر دارند، سر و کار دارد. اما با توسعه تعریف، می توان دامنه آن را به سایر نظریات سیاسی هم توسعه داد تا از « چیزی که هست  » در زندگی سیاسی به « چیزی که باید باشد » توسعه داد.

   نظریه سیاسی هنجاری در شیوه فلسفی اش به دنبال گزاره های اخلاقی راهنماست؛ اما در کاربرد بیشتر عینی اش در پی درک تبعات دلالت های گزاره های اخلاقی برای رفتار واقعی سیاسی است :

1)      این نظریه ریشه در غرب و یونان قدیم و در شرق به فلسفه کنفسیوسی و هندو بر می گردد.

2)      سیاست به معی اداره ترتیبات عمومی مجموعه ای از مردمان که به واسطه شانس یا انتخاب دور هم گرد آمده اند ، بر این اساس نظریه هنجاری یعنی : توجه عالمانه به فرآیند اداره ترتیبات خودمان است، البته با لحاظ چیزی که باید باشد.

3)      البته بعضی از دانشگاهیان در خصوص امکان اجرای انتخاب اخلاقی معنادار توسط کارگزاران انسانی تردید دارند.

4)      اوایل دهه 1970 تحت تأثیر آثار جان رالز ، رابرت نوزیک، علاقمندی به نظریه بیشتر شد، بر اثرانتقادات

وارده از طرف پوزیتیویسم منطقی بر آن ، بیشتر احیا شد.

5)      نظریه سیاسی هنجاری طریقه ای برای گفتگو پیرامون نهادها به ویژه آن هایی که مربوط به کاربرد قدرت عمومی هستند، و تمیز رابطه میان افراد و آن نهادها می باشد.

6)      روش های طرفداران این نظریه : استدلال های اخلاقی با انسجام درونی ، از انسان شناسی اجتماعی و تاریخ برای آزمون فرضیات اولیه خود بهره می برند، نتیجه گیری از استدلالات خود را ب، نتیجه گیری از استدلالات خود را با بینش شا بینش شهودی خود می سنجند.

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

بر این اساس آیزیا برلین هم سه رهیافت اصلی وبر مبنای هر کدام سؤالاتی به شرح ذیل طرح می شود:( اساسی و محتوایی)

•         آیا برای وجود دولت می توان بنیان های اخلاقی تصور کرد ؟ چه بنیان هایی ؟

•         چه زمانی باید از قوانین دولت تبعیت کرد ؟

•         چه زمانی نافرمانی های مدنی توجیه پذیر است ؟

•         مسأله عدالت توزیعی و دلالت ها و پیامدهای آن برای آزادی و اهمیت نسبی اخلاقی آزادی و مساوات چیست ؟

•         آیا برای رسیدن به مساوات ، بنیان های اخلاقی وجود دارد ؟

•         آیا این سیاست ها به استقلال و آزادی احترام می گذارد ؟

 رهیافت اول ـ فایده گرایی (utilitarianism) : ریشه در نظرات اصلاحگر اجتماعی قرن 19 جرمی بنتام دارد، انگیزه انسان ها آرزوی دستیابی به شادمانی و نبود راحتی است. لذا تصمیمات سیاسی درست اخلاقاً آنهایی است که خواهان بیشترین شادمانی برای تعداد بیشتری از مردم در جامعه باشد.( کمی کردن این خوشحالی به صورت فایده) تشخیص اینکه چه چیزی بیشترین فایده و به تبع آن بیشترین شادمانی را برای جامعه به ارمغان می آورد با اعضای جامعه است.

رهیافت دوم ـ  مبتنی بر وظیفه اخلاقی (Deontological Liberalism): عمدتا در مخالفت با میراث فایده گرایی بود؛ فایده گرایی توجهی به تکثر اهداف افراد ندارد .لیبرال های وظیفه شناس یا کانتی :مقایسه اخلاق معطوف به وظیفه ( توجه به شایستگی)

لیبراال ها : کنش اجتماعی دسته جمعی باید حقوق افراد را محترم شمارد ، به ویژه حق نیرومند آزادیالبته نهاد دولت را که حقوق و وظایف را در جامعه تعریف و اجرا کند قبول دارند.

رهیافت سوم ـ اجتماع گرایی(Communicationism  ) : با انتقاد از مفهوم لیبرالی فرد آغاز می شود.

مایکل ساندل: فرد از دیدگاه لیبرال، گسیخته از اجتماع است.

توجه ویژه به « فرد وضعیت مند» ، فردی که در دل یک اجتماعی قرار دارد و به وسیله تعلقات و فهم مشترک خود که زندگی اجتماعی را شکل می دهد ، تعریف می شود.

 نتیجه گیری

البته نظریه هنجاری، نظریه اثبات گرایی را یک  متدولوژی ناقص می داند . چرا ؟

1)      چون نمی تواند آنچه نظریه پردازان هنجاری به عنوان مهم ترین مسائل اساسی روابط بین الملل می دانند مانند : تصمیم ها و مسائل اخلاقی را در بر بگیرد.

2)      از طرف دیگر با فرا اثبات گرایان که سنت گرایی کلاسیک واخلاقی گرایی فلسفی را نمی پذیرند ، اشتراک دارند.

3)      و البته از دو طرف  هم مورد حمله و انتقاد هستند:

الف ـ اثبات گرایان ، چون نمی توانند هر چیزی را در قالب های عملی تشریح نمایند.

ب ـ پست مدرن ها ، چون هنجاری ها با اسطوره ها ، خود فریبی ها و نیرنگ های ارزشی کلاسیک باستانی درگیر هستند.

در واقع می توان گفت « نظریه هنجاری»  به دنبال آن است تا موضوعات اساسی اخلاقی را در مورد « روابط بین الملل » تبیین کند.

4)      پوزیتیسم منطقی ، یک مکتب فلسفس است مأخوذ از آثار وینگنشتاین در رساله منطق فلسفی ، لذا نظریه هنجاری دارای مشکل عمیقی است زیرا اجزای تشکیل دهنده آن ( آزادی و عدالت) اشاره به موضوعات غیرمادی و غیر حسی دارد.وینگنشتاین قضایای اخلاق، زیبایی شناسی ، مذهب و متافیزیک را اموری غیرمعقول می داند، لذا فلسفه باید خود را محدود به زبان واقعی یا توصیف علوم طبیعی نماید. بر همین اساس رفتارگرایان و تحلیل گرایان سعی بر جدا سازی قضایای واقعی از ارزش ها و احساسات دارند.

نظریه هنجاری هم درباره ارزش های ذهنی است و هرگز نمی تواند به یک رشته علمی و فکری دقیق تبدیل شود

البته در جواب می توان گفت : نظریه هنجاری می تواند از واقعیت ها استفاده نماید یا از استدلال های منطقی و واقعی سایر علوم بهره مند گردد. حقایق اخلاقی را که دارای بنیادهای عینی باشند، می توان نشان داد. آلن گویرت : می توان حقوق انسان ها نسبت به آزادی و رفاه را به کمک منطق صریح اتیز برخی ضرورت های اساسی یا عمومی فهمید.

5)       نسبی گرایی ، اگر نتوان اخلاقیات را از واقعیات مشتق نمود، پس در واقع به گونه ای خالص نسبی هستند و اگر اخلاق به گونه خالص نسبی باشد، در نتیجه دیگر نظریه هنجاری نمی توانداهمیتی داشته باشد.

البته می توان اینگونه پاسخ داد : برخی مسائل اساسی وجود دارد که حداقل توسط برخی از مردم در سراسر مرزهای اجتماع اخلاقی ، محسوب می شوند ، مانند : نادرست بودن شکنجه ، یک واقعیت نیست اما همه آن را تقبیح و طرح می کنند

6)      جبرگرایی (دترمینیسم) : انکار کارگزاری انسان ها در انتخاب عقلایی.

اگر انسان ها عملی را که انجام می دهند ، از امکان هیچ انتخابی در انجام آن برخوردار نباشند، دیگر معنا ندارد که آن عمل را از لحاظ اخلاقی قابل تقبیح بدانیم.

7)      تحت تأثیر نظریات واقع گرایی این گونه مطرح می شود که چون در دنیای واقعی دولت های مستقل در صدد به حداکثر رسانیدن قدرت خویشند، بنابر این نمی توان انتظار داشت که تعقیب قدرت تحت تأثیر هنجارها باشد.

8)      از آنجا که سیاست در عرصه سیاست بین الملل با دولت های گوناگون و نیز تعداد نظم های اخلاقی و  هنجاری مواجهیم ، یک نظریه هنجاری روابط بین الملل که مورد تأیید و توافق همگان وجود ندارد.

9)      در اغلب موارد بازیگران حکومتی در روابط خویش با دیگران از مسائل هنجاری به صورت ابزار سیاسی بهره گرفته ، در صدد اراده یک توجیه هنجاری برای تعقیب اهداف سیاست خارجی خود می باشند.

10)   نظام دولت ها تنها یکی از شیوه های سازماندهی روابط میان گروه ها و مردم به شمار می رود که در آن مسائل اخلاقی و هنجاری نقش مهمی را در ایجاد نظم میان افراد ایفا می کند. هنگامی که موضوع برقراری و توسعه روابط بین الملل مطرح می شود، کلیه واحدهای سیاسی در یک نظم اخلاقی و هنجاری یکسان و سازگار سهیم نیستند، مگر میان تحولات میان مقولات فرهنگی، اقتصادی، نظامی و جز این ها تفکیک قائل شویم.

منابع

ü      جکسون ـ سورنسون ،  درآمدی بر روابط بین الملل ، تهران: نشر میزان ، صص 311ـ 308

ü      قوام، عبدالعلی ، روابط بین الملل نظریه ها و رویکردها، انتشارات سمت

ü      مارش ـ استوکر ، روش و نظریه در علوم سیاسی، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی، صص 81 – 49